من توی یه پیتزا فروشی کار می کنم. شغلم آوردن پیتزا و بردن ته مانده غذاست و دستمال کشیدن به میزها! اما کار دیگه ای هم دارم. اون هم چت کردن هست. با این و اون. پسر و دختر..
اما ترجیحا دختر! زشت، زیبا فرقی نداره. دیوار خیال بلنده و من یه خیال باف واقعی!
چند وقت بود با یه دختر توی چت آشنا شده بودم. طرف مهندسی می خوند و حسابی باد تو کلش داشت.
هدفم این بود که کمی سر به سرش بزارم. بهش گفتم که من هم مهندسی می خونم!!! البته توی چند تا شرکت کار هم می کنم. مهندس مشاور و این چرت و پرتا. گفته بودم که عمران خونده ام. الان هم دارم فوق می خونم!! کف بدبخت بریده بود. وانمود کردم که بهش علاقه مند شدم. می دونستم که خوشحال شده!! گفت که اهل تهران هست و من ها بهش گفتم که من اهل تهران نیستم. اما تهران ساکنم.( در واقع تهرانی بودم و بهش دروغ گفتم). حسابی بازار سرکاری داغ بود. بعد چند روز صحبت ازش تونستم ویس بگیرم. صدای قشنگی داشت. من هم از دیوار خیال بالا رفتم و یواشکی قیافش رو هم دیدم!! بد نبود. کم کم به هم نزدیک شدیم. صحبت ها از شوخی های معمولی گذشت و بحث به علایق و خواسته ها و .... رسید.
یه روز تو چت بهم گفت:
- مجيد!
- جونم آرزو!
- تو اینجا! تهران.. توی یه شهر غریب چی کار می کنی؟؟ دلت نمی پکه از تنهایی؟
- آرزو! چی کار کنم دیگه! زندگی همینه! البته من اینجا چند تا دوست هم دارم! بعضی وقتا باهاشون می گردم. پیاده قدم می زنم و با آجرها صحبت می کنم. هر از چند گاهی که پیتزا فروشی مورد علاقه ام می رم. تازه! تو که هستی خانومی! اصلا دیگه دلتنگ نمیشم!
(خداییش استاد تمام سرکار گذاشتن بودم)
- (چند تا قلب و گل فرستاد) خواهش می کنم مجيد! منم با تو احساس تنهایی نمی کنم. چه پیتزا فروشی میری؟ چطوری هست که بهش علاقه داری؟
- آهنگ هایی از كیتارو و ونجلس و یانی برا پخش می ذاره! فضای ساده و قشنگی داره! به پیتزا فروشی ........ می رم!! ( عمدا اسم پیتزا فروشی خودمون رو گفتم. چون می دونستم میاد و می خواستم ببینمش)
(صحبت رو عوض کردیم و بردیم به سمت عشق و هر دو مدتی روی لبه تیغ قدم زدیم. در حالی که منتظر بدیم تیغ دست طرفمون رو ببره تا پانسمانش کنیم!!)
اون شب گذشت. شبهای بعدی هم! هر روز باهم حرف می زدیم. کم کمک داشت اوضاع جدی میشد!!
اون روزهم تو پیتزا فروشی بودم. ساعت 9 بود. پیتزا فروشی پر بود. یه مرد یه طرف نشسته بود. چند تا دختر هم يه طرف. انصافا يكي از يكي خوشگا تر!یه خانواده هم یه طرف. چند تا زوج عاشق هم تو پیتزا فروشی داشتن کلمات عشق رو لب خوانی می کردن.. منم سرم شلوغ بود. آهنگ
carvansary
از كيتارو داشت پخش ميشد و من تند تند بين ميزا مي گشتم. به ميز يه زوج عاشق رسيدم.
- خوش اومدن! غذاتون رو انتخاب كردين؟
- خانوم! بفرما ببينيم!
- به طرف خانوم برگشتم.
- بذار فكر كنم.( خانوم گفت)
( خواستم بگم هر قدر دوست داري فكر كن. تا فردا فكر كن. من هم دارم نگات مي كنم)
هر قدر بيشتر نگاش مي كردم، عطشم بيشتر ميشد! زيبا بود. با چشم هايي مهربون و ناز! مثل همون قضيه يه باغ گل سرخ و يه گل سرخ داستان شازده كوچولو بود!
صداي شوهرش در اومد: الميرا زود باش ديگه! آقا منتظره!
من فهميدم سوتي دادم و سرم رو پايين انداختم.
بالاخره سفارش داد..
رفتم سر ميز دخترا. سفارش اونا رو هم گرفتم. يكيشون قشنگ بود. يه طوري بهم نگاه مي كرد!اما بعد از ديدن الميرا خانوم خيلي جديش نگرفتم.
دلم صداي داريوش رو مي خواست تا پنجه هاي كيتارو! مي دونستم شوهر داره! نبايد بهش فكر مي كردم. به طرف ميز دخترا يه نگاه كوتاه انداختم. الميرا خانوم و شوهرش رفتن. من هم رفتم سر صندوق. دخترا هم پاشدن كه برن. موقعي كه از در بيرون مي رفتن، داشتن تعارف مي كردن. بالاخره يكيشون گفت: اه. آرزو برو ديگه! كشتي ما رو! چقدر تعارف مي كني آخه دختر!
مثل خري كه صداي گرگ شنيده گوشام تيز شد! خواستم برم دنبالش و آرزو رو پيدا كنم. اما دير شده بود. نمي تونستم از پيتزا فروشي بيرون برم!
اعصابم خراب بود. چه موقعيتي از دست رفته بود. همش تقصير چشم چروني خودم بود. اون زن و شوهر باعث شده بودن كه حواسم از ميز دخترا پرت بشه. اه. مثل ابر بهاري مي خواستم گريه كنم.
مثل اينكه خودم هم داشت باورم ميشد كه مي خوام آرزو رو بگيرم. بايد بهش همه چي رو مي گفتم. بايد تمومش مي كردم.
اون شب تموم شد و من رفتم خونه! آرزو اون شب on نشد. فرداش عوضش اومد. سر موقع!
- مجيد!
- چيه آرزو!
- چه خبر؟ مثل اينكه حال نداري؟
- نه! مي خوام خيلي وقته چيزي بهت بگم.
- خوب بگو.
(بازم آرزو)- راستي! پريروز رفته بودم به پيتزا فروشي مورد علاقه تو! مجيد! مي ذاري اول من بگم؟
- بگو آرزو!
- راستش من دروغ گفتم بهت. من مهندسي نمي خونم. ادبيات خوندم! الان هم بيكارم. كاري به جز گوش دادن يه موسيقي هم ندارم. ديگه نمي خوام بيشتر از اين بهت دروغ بگم. شرمنده كه اين همه مدت سر كارت گذاشتم!! پريروز اومدم پيتزا فروشي. فكر كنم شناختمت. يه گوشه تنها نشسته بودي! وقتي ديدمت با خودم گفتم نبايد بيشتر از اين بهت دروغ بگم. منو ببخش.
(دهنم باز موند بود. اين دختره از منم زرنگتر بود)
-آرزو! ( خواستم هرچي فحش بلدم بهش بگم، اما يادم اومد كه خودم هم كمتر از اون دروغ نگفتم) پس گفتم: - خوب منم بايد چند تا چيز بهت بگم!
- بگو..
- مجيد! صبر كن. يه چيز ديگه هم مونده! بگم يكم بخند!
- پيتزافروشي تون عجب گارسون باكلاسي داشت! اگه ازم خواستگاري كنه، با كله بهش جواب مثبت مي دم!
- عجب!!!!! خواستم دقيق بشناسمش! تنها رفته بودي به پيتزا فروشي؟
- نه! با داداشم بوديم! راستي مجيد! اسم واقعي من الميراست. اين هم يه دروغ ديگه!
(سرم داشت بد جور گيج مي رفت)![]()
...مخصوصا اونایی که غمگینن که لازم نیست اسم ببرم خودشون میدونن با کیم![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:16 توسط T & V & $H & G |
خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع شد.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام شد با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست. تو هنوز هم امیدواری که برگردد و بگوید همه اش شوخی بوده
......................................................................................................................... پ.ن.۱:سلام یه دفعه ایی زد به سرم به افتخار بازگشت ایران آپ کنم پ.ن.۲:دوستانی که نطر دادین و نشد سر بزنم شرمندم حتما جبران میکنم پ.ن.۳:ببخشید وقت نشد خبر کنم آپ کردم پ.ن.۴:عید تک تکون مبارک...امیدوارم سال خوبی داشته باشین
آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو دوسش داری
اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیدار و تصور ش میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و چشمایی که میپرستیدیشون و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته و اشک و اشک و...
هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی
همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست
یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند
شاید هم برای گوش های تو. انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی
قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داری. چه قدر دلت می خواست یکمرتبه بزنه زیر خنده و بگه: باهات شوخی کردم
اما نگفت. 
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 19:33 توسط T & V & $H & G |
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد
ز شبنم لاله ها را آبرو داد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
پاییز را دوست دارم ...چون فصل غم است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
غم را دوست دارم...چون اشک دل است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دل را دوست دارم...چون عشقم آموخت![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق رادوست دارم...چون باتو آشنام کرد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو را دوست دارم...نمی دانم چرا..........؟![]()
![]()
![]()

.............................................................................................
پ.ن.۱:سلام.خوب بودین بهتر شدین؟ ![]()
پ.ن.۲:مرسی تشویق نکنید من متعلق به همتونم واسه همین آپیدم![]()
پ.ن.۳:دشمنام بترکن از خوشحالی که دعاشون مستجاب شد و من برای یه مدت نیستم![]()
پ.ن.۴:برای ۳ماه دارم میرم مسافرت(اوهو الکی خوشحال نشو نگفتم که دیگه نمیام.میام اما از آپ خبری نیست.کم میام فقطم میام خونتون براتون کامنت میزارم
)
پ.ن.۵:خیلی دلم براتون تنگ میشه مخصوصا دوستای جون جونی قدیمی و جدیدااااا
)![]()
پ.ن.۶:خوب بستونه دیگه برید نظر بدین
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 4:54 توسط T & V & $H & G |
........................................................................................................... پ.ن.۱:سلام خوبين؟ پ.ن.۲:ما برگشتيم پ.ن.۳:شرمنده ايم يه مدت نبوديم ولى شما هم خوب حال كردين اينجارو بدونه صاحب خونه تركوندين پ.ن.۴:اومديم كه بمونيماااا و كلي جبران كنيم پ.ن.۵:خوب بستونه ديگه بريد نظر بدين![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ُفرياد من از داغ تو است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بيهوده خاموشم نكن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حال كه يادت ميكنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اينگونه خاموشم مكن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
ميدونم دلتون خيلي برامون تنگ شده بود![]()
(مگه پام نرسه به خونتونااااااا)![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 11:5 توسط T & V & $H & G |
گفته بودم چو بیایی
غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی..... ........................................................................................................... پ.ن.۱:سلام من از مسافرت برگشتم پ.ن.۲:دلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود پ.ن.۳:لطفارفتنم رو اصلا جدی نگیرید احساساتی شده یودم پ.ن.۴:اعضای وب لاگ به من میگن متنه آپام خیلی کمه...حالا اسم نمیبرم کی گفته ها...نه اسرار نکنید نمیگم(امید گفته پ.ن.۵:هر کی گفت کمه من میدونمو اون پ.ن.۶:مرسی از دوستای قدیمی گلم که تو این مدت وبو ترکوندن(بعد بیاید پوله خسارتاییو که زدین بدین
![]()
![]()
![]()
...لو ندید اسم بردم
)...میخوام ببینم نظر شما هم همینه یا نه؟...آپه ظولانی میخواین یا همینا خوبه؟![]()
این یک تحدیده کاملا جدیه![]()
)و همچنین از بچه های جدید![]()
+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 18:16 توسط T & V & $H & G |
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد. کاش واژه حقیقت آن قدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود. کاش دلها آن قدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد. کاش شمع حقیقت ، محبت را در تقلای بال وپر پروانه می دید و او را باور می کرد. کاش مهتاب دلت با کوچه های تاریک دلم آشناتر بود. کاش بهار آن قدرمهربان بود که باغ را به دست پاییز نمی سپرد. کاش فریاد آن قدربی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست. کاش مرگ و جدایی معنی عاطفه را می فهمید. کاش می فهمیدی که تو را تا اوج هستی می پرستمت. و ای کاش عشق را در نگاه نگران من می دیدی. پ.ن.۲: خوب خوبید؟خوشید؟سلامتید؟انشالله که همه خوبن پ.ن.۳: بابا کشتید مارو از بس گفتید آپ کنید آپ کنید. پ.ن.۴: ۲هفته دیگه ایشالله مریم ما هم بر م پ.ن.۵: بیا داش محمد اینم آپ ، حالا بهونت دیگه چیه؟ پ.ن.۶: خب به قول معروف،بستونه دیگه برید نظر بدید.
پ.ن.۱: سلام سلام و باز هم سلام.یه دونه دیگه هم سلام.
اگه گفتید فلسفه ی این چند تا سلام چیه؟
![]()
آخه چه فایده من آپ کنم وقتی مریم نیست؟
ی گرده.می خواستم آپ بدی با حضور مریم باشه اما به دلیل شاکی شدن بعضی دوستان دیگه بیشتر از این لفتش دادن جایز نیست،یعنی خطرناک حسسسسسسسن.![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:3 توسط T & V & $H & G |
امروز رفت،دلم برایش تنگ است در قلبم درد عجیبی حس می کنم درد دوریش بی تابم کرده است دیروز هرچه انتظار تماسش را کشیدم بی حاصل بود رفت و من در انتظار دیدارش هنوز بی تابم
پ.ن.۱:سلام به همه ی دوستان و آشنایان و اقوام و ... پ.ن.۲:اینم آپ هی می گفتید آپ کن آپ کن پ.ن.۳:ولی چه فایده مجبور شدیم این آپ رو بدون مریم بکنیم پ.ن.۴:این آپ رو اختصاصی تقدیم می کنیم به مریم عزیز پ.ن.۵:و اینم به خاطر دوستان بگم که تقریبا همتون می پرسید،مریم خانوم تا آخر تابستون مسافرت تشریف دارن و احتمال اینکه از اونجا بتونه کانکت شه هست اما خیلی کم پ.ن.۶:به قول مریم خوب بستتونه دیگه برید نظر بدید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 23:1 توسط T & V & $H & G |
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن گرچه دورم از برت اما فراموشم نکن ............................................................................................... پ.ن.1:اولا بازگشت شیطونک جون رو از سفر تبریک میگم پ.ن.2:حالا که شیطونک جون برگشته من دارم صبح میرم مسافرت پ.ن.3:خوب هوای دوستامو داشته باشید پ.ن.مهم.4:تا وقتی برگردم هرگونه تعطیلی موقت یا دایمی وب لاگ دوستان ممنوع هستش پ.ن.۵:این مطلبو گلدین با کمک وروجک و شیطونک نوشته پ.ن.۶:دددد بسته دیگه حالا برو نظر بده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 0:50 توسط T & V & $H & G |
بنگر یادم کن
بیندیش یادم کن دوستت دارم باورم کن
سلام حالا بریم واسه پ.نوشتااااااااااااااااااااااااااا پ.ن.۱:چیه تعجب کردین لابد میگین این وب لاگه مریم نیست.اما اشتباه نکنید این وب لاگه جدید است پ.ن.۲:مثل قبلنا هنوزم دوستیم پ.ن.۳:خوش اومدین(تازه یادم اومد بگم) پ.ن.۴:خوب بستونه برین نظر بدین
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 18:50 توسط T & V & $H & G |
| ||||||